هرچند توافق در تعريف فلسفه وبه تبع آن فلسفه ي علم دشوار است اما وقتي حوزه فعاليت فلسفه ي علم را بررسي مي كنيم با دو شاخه متمايز مواجه مي شويم كه در موضوع مورد بررسي شان با هم تفاوت دارند. همان طوركه در ادامه مطلب توضيح خواهم داد ترجيح مي دهم يكي از اين شاخه ها را فلسفه ي علم وديگري را فلسفه در علم بنامم.

براي تشريح موضوع بايد گفت كه آنچه در فلسفه ي علم بدان پرداخته مي شود بررسي ساختار نظريه ها و هر آنچه مربوط به شناختن در دانش است مي باشد. بر اين اساس مي توان گفت كه در اين حوزه با " شناخت ِ شناخت" سر وكار داريم. از طرف ديگر مي دانيم كه هميشه با گسترش مرزهاي دانش مسائلي سر بر مي كند كه منجر به بحث هاي فلسفي در آن حوزه از دانش مي گردد. از جمله ي آنها مي توان به اين بحث ها اشاره كرد: سفر در زمان به واسطه ي سرعت هاي بالا تر از سرعت نور ، وجود يا عدم وجود الكترون (و به همين ترتيب ژن )، دوگانگي موج – ذره ، عبور الكترون از دو سوراخ و … .

اما هيچكدام از اين بحث ها بحثي نيست كه درباره ي ساختار نظريه ها يا شناختِ شناخت صورت گرفته باشد. به تعبيري ديگر اين بحث ها بحث هايي با رنگ و بوي فلسفي ست كه در ذيل سايه ي علم صورت مي گيرد. از اين روست كه من آن را فلسفه در علم ناميدم. هرچند قصدم از اين دو – پاره گي ، دو پاره كردن رشته ي فلسفه علم نيست بلكه جدا كردن دو دامنه ي فعاليت مجزاست كه شايد در اولي بيشتر بايد فيلسوف بود و در ديگري بيشتر دانشمند (= scientist ).

شايد يك دانشجوي فلسفه علم بر اين اساس بتواند دورنماي بهتري از رشته ي خود بدست آورد زيرا در فراسوي اين دو – پاره گي اين پرسش مطرح مي گردد كه آيا براي فيلسوف علم شدن بايد دانشمند (=  scientist) نيز بود ؟ اگر آري در كدام يك از اين دو پاره و اگر نه در كدام پاره؟