پاسخ به سوال:

با فرض وجود عینی قوانین طبیعت آیا می توان وجود این قوانین را به وجود نظم در سامانه های محدود طبیعی نسبت داد؟ آیا می توان از وجود نظم در سامانه های محدود طبیعی به وجود نظم در کلی طبیعت رسید؟ آیا از نظم موجود می توان پدید آورنده نظم را استنتاج کرد؟ آیا پدید آورنده نظم در کل طبیعت نسبت به آن طبیعت و نظم تعالی و تقدم دارد یا در طبیعت و نظم و همراه با آن ها است؟

 

پاسخ:

بخش اول سوال، قوانین طبیعت را فرض گرفته و آن را به شکل عینی تصور میکند. اما به نظرم نکته در همین جا است که خود عینیت در قوانین طبیعت، جای بحث دارد و بعد از آن است که باید قوانین قوانین طبیعی  و قوانین طبیعت را با مشخص نمودن مفهوم عینیت آشکار نمود. پس بنابراین با مشخص کردن مفاهیم مذکور است که اجازه می یابیم به بررسی هستی شناختی آنها برای وجود نظم و آنهم دست کم در سامانه های محدود طبیعی بپردازیم.

به همین  خاطر می خواهم در ابتدا به تعریف عینیت بپردازم. برای اینکار یک موضوع و شیء a مفروضی را تصور میکنم. عینیت این موضوع  یا شیء a زمانی است که بتوانم آن را فارغ از حیثیت ذهنی آن در خارج و همچنین با ابزار حسی خودم درک کنم. دقیقتر بگویم، عینیت یعنی وقتی شیء a موضوع و یا محمول من در حکم قرار بگیرد آنگاه آن شیء به تعبیر ارسطویی باید حقیقیه باشد و فارغ از تصور ذهنی و خارجی نزد من حاضر گردد. آنگاه در این صورت است که می توانم  a را عینی بدانم و به عبارتی شیء من عینیت داشته باشد. در اینکه ابزار حسی من محدود است شک نیست ولی من اگر چه شاید نتوانم با ابزار حسی صرف خودم و حتی با توسل به ابزار دقیقیه و به تعبیر کانتی Nomen  شیئ را دریابم ولی Phenomen آن به کمک آنها بر من پدیدار می شود.

اینجا است که با پذیرش تسامحی رابطه علت و معلول میتوان قائل به بودن جوهر پدیدار به تعبیر کانتی شد. البته من خودم در این باره نگاه معرفت شناسانه طبیعی شده (Externalist) را در مقابل Internalist ها را بیشتر قبول دارم. زیرا امور کمکی و خارجی  که در یک شبکه باور ادراکی وجود دارند به کمک رابطه علت و معلول من را به باور به وجود شیء هدایت میکنند. حال این باور زمانی که خودم درون چارچوب طبیعت قرار داشته باشم و آن را  توسط ابزار و احکامی با موضوعات حقیقه اخذ کرده باشم نیز به نظر امری طبیعی به نظر می رسد.

تا اینجا سعی کردم تصورم را از عینیت به طور مجمل نشان دهم. اما در مورد قوانین و سپس قوانین طبیعی و قوانین طبیعت باید بگویم که قانون با تمام تعاریف و برداشت های اجتماعی و علمی آن همواره دچار نوعی تشکیک بوده است. قانون به نظر من قضیه ای صادق است که صدق آن درون چارچوب عملکردش قرار دارد و عبارت است از روابط ما بین هستومند های نظری و عملی درون چارچوب. به دیگر سخن هنگامی که از قوانین اقتصاد بحث می شود باید با تعریف فوق گفت که آن قوانین در چارچوب یا سامانه ی اقتصاد قرار می گیرند. البته باید در نظر گرفت که خود چارچوب اقتصاد از زیر سامانه هایی همچون بازرگانی، مدیریت و ریاضی و دیگر موارد تشکیل می شود. به همین خاطرمن با کمک مفهوم پارادیم کوهنی به این زیر سامانه ها درون آن چارچوب پارادایمهایی اطلاق میکنم که با زیر چارچوب های مجموعه چارچوب و سامانه اقتصاد در حال پدیدار کردن روابطی هستند و آن روابط نیز در ابتدا صرفا بین خود هستمومندهای و هویت های درون چارادیمها و بعد زیر چارچوب ها و در نهایت خود چارچوب رخ میدهد. شایان ذکر است خود این پارادایم ها درون چارچوب کلی با دیگر پارادایمها می توانند رابطه بر قرار بکنند و یا نکنند. البته اینکه ارتباط چگونه چگونه برقرار می شود کار علوم تجربی منحصر به خود پارادیمها و بعد علوم ترکیبی زیر چارچوب ها است. است. بالاخره می توانم بگویم درون یک چارچوب شبکه ای از گره ها به نام پارادایمها وجود دارد که شبکه ای از هستومند ها و راوبط بین آنها در حال وقع است. با این توصیف قوانین یعنی روابط مابین هستومندها و هویت های درون پارادیم و زیر چارچوب است. حال ممکن است سوال شود که  قوانین درون شبکه یک پارادایم می توانند  ثابت و یا پویا باشند. به نظرم علت این سوال در تحلیل ترکیبی و سپس تحلیل زبانی ما نهفته است. یعنی هر چه قدر پدیدارهای آنها بر ما آشکار می شوند به نظر می رسید روابط هم واضحتر می گردند وما با تحلیل ترکیبی و زبانی خود سعی میکنیم که روابط را در قالب واژگان زبانی نشان دهیم. لیکن نکته ای که باید در اینجا اضافه کنم این است که من خودم به دنبال رسیدن به روابط اصلی و رابطه رابطه ها نیستم زیرا هر آن ممکن است هستومندی با دیگر هستومند ها و یا شبکه ای از آنها ارتباط  طولی یا عرضی ایجاد بکند و این باعث رابطه جدید گشته و در نتیجه باعث رسیدن به قانونی کامل تر و یا حتی جدیدتر شود. اما تحلیل منطقی و یا ساخت منطقی بررسی های ترکیبی و زبانی ما خودشان همواره درون پارادیم قرار دارند و به این علت چون نمی توان تمام حقیقت افراد را با واژگان بیان کرد و آنها را درون یک قضیه صادق گذاشت پس نمی توان گفت قوانین وقتی از رابطه ها انتزاع می شوند باید ثابت باقی بمانند. نکته دیگر اینکه وقتی ارتباط بین هستومندها و هویت ها به شکل شبکه ای با هم ارتباط برقرار می کنند باید برداشتی پویا از روابط داشت. به این معنی که روابط بین هستومندها، پارادیمها، زیر ساختار ها به صورت پویا با هم ارتباط برقرار میکنند. درنتیجه وقتی آن رابطه ها برای ما آشکار می شود همیشه از یک رابطه بین چندین هستومند مشخص به رابطه ی جدیدی که در عین در برداشتن رابطه قبلی رابطه نوینی را به دست میدهد آگاه می شویم.  

با همه این توصیف ها من خواستم تنها یک چارچوب (چارچوب اقتصاد) را مشخص کنم. البته می توان چندین چارچوب را اعم از اقتصاد و فیزیک و ریاضی و دین و قس الهذا را تصور نمود که خود به شکل یک پارادیم هستند و در درون یک چارچوب کلی تر به نام چارچوب طبیعت قرار دارند. بنابراین رابطه ای برقراری این چارچوب ها بر اساس روابط بین تک تک و یا شبکه ای از هستومند های داخل آنها قوانینی را بدست می دهند که مدام در حال تکامل است. و لیکن شاید با نگاه هیومی و نظام مند نتوانم به چنین تفسیری دست یابم و دچار مشکلات مصداقی منجمله امکان های فیزیکی تحقق نیافته و تک موردی، قوانین مقید به زمان و مکان و یا پارادوکس تایید شوم(امیر دیوانی، قوانین طبیعت، انتشارت دانشگاه قم، 1382) ولی تصور می کنم اگر به نظریه کلیات و ذات انگاری یک رویکرد طبیعی شده داشته باشم آنگاه بتوانم در تفسیر خودم به بررسی دقیقتر بپردازم. در نگاه ذات انگاری همه امور(رابطه ها، هستی شناسی، پدیدارها و پدیده و ..) در ذات تمام حقیقت افراد قرار دارند. ودر نتیجه اگر ما ناچار باشیم آن ذاتیات را در قالب زبانی در آوریم و انتزاع امور ساده و حتی پیچیده را به زبان کلیات ارائه دهیم دچار مشکل جدی نخواهیم شد. چرا که تمام داده های ما درون چارچوب مرجع یعنی طبیعت قرار دارد. بنابراین اصل خود چارچوب ها و چارچوب مرجع و روابط بین آنها است. بنابراین ورود کلیات به درون بافت دایره ادراکی ما و همچنین قرار گرفتن آنها در درون ساختار احکام ما، خود در این چارچوب مرجع قرار دارد و موضوعی خارج از آن نیست. اگر کلی امری است که در مقابل جزئی است و می تواند مصداقی در بیرون نداشته باشد و صرفا ذهنی باشد باز کلیات با حضور فاعل شناسا است که معنا پیدا می کند. و نداشتن مصداق و یا از دست دادن یکی از آنها هیچ گاه بر جزئی ها تاثیری ندارد و به تعبیر برخی فلاسفه اسلامی کلی خود جزئی است و تک تک جزئی ها خود کلی هستند. و ما برای مشخص نمودن مجموعه ای از امور و جزئی ها که به لحاظ کمی و کیفی می تواند درون یک چارچوب زیرین قرار گیرد انتزاع ذهنی به آنها اطلاق میدهیم. در کل باید بگویم چارچوب طبیعت که مشتمل بر چارچوب های منفرد و یا شبکه ای می باشد امری پویا است و نه صلب. روابط بین زیر مجموعه آنها چه به صورت ساده و چه پیچیده همواره در حالت پویای درونی و انسجام بیرونی هستند. و این امر تا خودچارچب مرجع یعنی چارچوب طبیعت ادامه می یابد.

حتما ایراداتی به این سخن وارد است. شاید ایراد اول این باشد که آیا خود چارچوب مرجع ما زیر مجوعه چارچوب دیگری است یا نه؟ به نظر می رسد قبول زیر مجموعه بودن، ما را دچار تسلسل خواهد کرد ولی تسلسل در اینجا دور باطلی نیست. زیرا آیا ما داده ای از چیزی را خارج از این چارچوب مرجع طبیعت  رصد یا خوانش می کنیم. مسلما دانش و ابزار فعلی ما یارای پاسخ گویی این مطلب نیست و به نظرم هم نخواهد بود. پس حتی خود ایراد دچار تناقض درونی است و بنابراین هیچ امر ضروری برای بحث در میان نیست. اما باید گفت نباید بسیار مطلق هم فکر کرد به این معنا که اگر روزی توانستیم به نحوی اطلاعاتی خارج از مجموعه مرجع داشته باشم آنگاه باید به بررسی این سوال، کمیت و کیفیت آن اطلاعات بیگانه از مرجع طبیعت بپردازیم. با این پیش فرض که آن اطلاعات، همخوانی با داده های درونی چارچوب طبیعت نداشته باشد و از سنخ و گونه ای دیگر باشد.

با توصیفی که از چارچوب دادم حال وقت آن رسیده به ویژگی روابط بین آنها و به عبارتی قوانین بپردازم. به نظر من روابط بین زیر مجموعه ها، قوانینی را که در حال زایش و تکامل و پویای هستند به ما میدهد. البته اگر از مباحث و ایرادات هیوم و موارد روانشناختی رسیدن به قوانین بگذریم ، مبحث زایش که در عین سادگی ممتنع هم هست دست کم به صورت عینی خود را به ما نشان میدهد. اما پویای موضوعی است که باید مشخص گردد. پویای در اینجا یعنی هر چه بهتر واضح شدن روابط قدیم ،روابط جدید و آتی است. نکته مهم به نظرم این است خود چارچوب و توپولوژی آن است که به ما نوعی نظم پویا را نوید میدهد. منظورم از توپولوژی  مفهوم خام هندسی و ریاضی آن نیست؛ بلکه چینش معنایی و هندسی هستومندها( زیر چارچوب ها، چارچوب های خرد تر و تک هویت ها و چند هویتها) نسبت به هم است. به همین خاطر سامانه ها ی طبیعی موجود در چارچوب طبیعت هم که من از آنها به عنوان چارچوب یاد کردم دارای نظم توپولوژیک می باشند. و این نظم یعنی برقراری ارتباط بین هستومندها، نوع برقراری و شکل برقراری که در ابتدا باعث زایش قوانین اخذ شده از توپولوژی می شود. و سپس مفاهیم معنا شناختی، هندسی و ریاضی قوانین غنی تر می گردد. در اینجا باید دانست که ایجاد قوانین نباید ما را دچار کج فهمی بکند. ایجاد قوانین یعنی تحلیل ترکیبی و زبانی از نوع و شکل روابط که توسط فاعل شناسا به نام انسان خود آگاه انجام می شود و گرنه در عین به فعلیت رسیدن ارتباط بین هستومندها، همزمان قانون آن نیز با ثوابت و متغییرهایی که درون شبکه موجود است تعریف میشود. همانطور که اشاره شد تعریف قانون در بین هستومند می تواند شکل بگیرد ولی باور به یک هویت و یا هستومند منفرد/شبکه ای تغییر میکند و پویاتر است.

همین نوع و شکل برقراری ارتباط بین هویت ها است که به زعم من نظم است. پس قوانین نیز خود درون- نظم(inter-regular) هستند.  تعمیم این سخن می تواند ما را به قبول نظم در محدوده سامانه ای طبیعی و در چارچوب مرجع نیز برساند.

نکته جالب این است که همان ایراد تسلسل را می توان با فرض چارچوب مرجع مطلق و یا حتی فرض چارچوب مرجع کل که به علت نداشتن اطلاعات و داده ها از ان فرض می شود، به شکل پدید آورنده نظم مرتفع کرد. البته این را نباید با خلآی که افرادی چون دکارت و کانت و اسپینوزا با آن در گیر شدند  و بعد مفهوم خدا را به آن وارد کردند یکی دانست. بلکه باید به این نکته توجه کرد که ما قادر نیستیم برقرای نوع و شکل ارتباط و چیدمان های پویای درون و برون پارادایمی ، زیرپارچوبی را درون چارچوب مرجع مشخص کنیم. چه برسد به اینکه نحوه و نوع ساخت خود چارچوب مرجع را بشناسیم. منظورم این است که ما نائل به کشف روابط و قوانین در لحظه برخورد دو هویت ، هستومند وچارچوب میشویم ولی برای برقرای ارتباط بین آنها قبل از برخورد هیچ چیزی نداریم و مهمتر از همه اینها ما نمی توانیم پوسته و شماتیک چپارپوب ها را بشناسیم و شناخت ما تنها به توپولوژی درون چارپوبی خلاصه می شود. دست کم اگر هم بتوانیم چارچوبهای زیرین را بشناسیم دیگر چارچوب مرجع خارج از شناخت ما است. در نتیجه برای تببین این مسئله یا باید به تصادف و اتفاق و نگاه ماتریالسیتی متوسل شویم که این راهبرد ما را دوباره دچار مشکلات قدیمی خواهد کرد. ویا به به یک ذات عاقل و دارای آگاهی مطلق متوسل شویم که دانش او فراتر از دانش ما  باشد و چارچوب مرجع را برای برقرای ارتباط و شکل گیری پیوند ها دورنیش طراحی میکند یا کرده است. دراینکه این ذات چارچوب طبیعت را به یک آن طراحی کرده است و یا هر آن طراحی میکند باید به بررسی نظریات ارائه شده در بین فلاسفه پرداخت. البته نباید فراموش کرد که وجود هر دو قابلیت خلق در نظم دهنده بعلت وجود سامانه های طبیعی مشاهده شده  قابل تصور است. یعنی او هم می تواند پازچوب را در یک آن بیافریند و آن را به حال خود بگذارد و هم می تواند چارچوب دیگر و یا چارچوب های دیگر را هر آن بیافریند و ارتباط آنها را برای بهترشدن اداره کند. از همه این ایرادات و مبحث گذشته من فکر میکنم دست کم پذیرش ذاتی با آگاهی و دانش مطلق مزیت بیشتری نسبت به نظریات دیگر دارد. چون همه نظریات غیر از این را می توان به عنوان چارچوب وارد چارچوب مرجع کرد و به همین خاطر نتوان به نظم ، قوانین و پیوند هستومندها جواب مناسب داد.

منظورم این است که نظم موجود بین شبکه ی از هستومند های زیرین چارچوب مرجع و حتی توپولوژی خود چارچوب مرجع از نزد یک نظم دهنده مطلق است . اما اینکه چرا اینکار را میکند و چگونه انجام می دهد به نظرم شاید با داشن و ابزار فعلی ما و حتی احتمالا دانش و ابزار آینده نتوان دقیقا راجع به آن سخن گفت و کیفیت و کمیت ساخت سامانه  و چارچوب کلی را در نزد او مشحص کرد. ما تنها قادریم روابط را کشف کنیم و از آنها برای ایجاد روابط بین هستومندهای پایین دستتر دیگری استفاده کنیم. و با پویاتر شدن روابط حتی هستومند های ما اعم از ابزار یا نظریه دچار پویای می شوند. شایان ذکر است که خود دستاوردهای ما نیز همانطور که گفتم درون شبکه ای هستند و پایین دست هستومندهای اولیه محسوب مشوند.  خلاصه تنها راه توجیه اینکه چگونه بوجود می آیند توسل به وجود امری ذاتی و یا همان نظم دهنده مطلق می باشد.

در این بند می خواهم نظرم را نسبت به تعالی و تقدم پدید آورنده نظم نسبت به خود طبیعت بیان کنم. اگر نظریه کلاسیک را درباره آغاز و شکل گیری جهان بپذیریم باید گفت وقتی تمام کیهان را به لحظه اول برسانیم به تکینگی خواهیم رسید که نوری از آن  به بیرون نخواهد توانست ساتع شود. پس وقتی نوری نیست شاید اطلاعاتی هم نتواند رد و بدل شود. این را گفتم تا بگویم قائل شدن به نظریه ماتریالیستی به این موضوع هیچ گاه نخواهد توانست آنچه را ما از کیهان و یا دست کم از زندگی خود داریم تبین کنیم. دیگر نخواهیم توانست شکل گیری این نظم را تفسیر کنیم و یا با فرضی بسیار بزرگ در مورد نظم هایی که جهان های ممکن دیگری میتوانست داشته باشد ایراد نظر کنیم. اما قائل شدن به نظم دهنده حتی با وجود ندانستن دانش او، دست کم می تواند ما را در بهبود بخشیدن به تصورمان از نحوه حضور نظم کمک کند. چرا که آگاهی به عنوان موجودی که موجود در انسان است و گویی به ما مدلی ارئه می دهد تا با آن در درون چارچوب کل قرار بگیریم و فرایند نظم دهی و نظم گیری را انتزاع کنیم. در اینجا اگر نظم دهنده مقدم بر چارچوب طبیعت باشد نزاعی نمی تواند در بگیرد . زیرا باز اصرار من بر نداشتن هیچ گونه اطلاع و داده ای از آن است. البته بسیاری از دانشمندان و متفکران تلاش نموده اند تا تقدم و تاخر نظم دهنده را بررسی کنند که حرف ایشان خود جای بررسی دارد و امکان آن هم دور از خیال نیست. اما نظر من در این باره همان نداشتن اطلاعات از این امر است. درباره اینکه آیا نظم دهنده در طبیعت است باید بگویم اگر اسپینوزایی به قضیه بنگریم ، آری پدید آورنده نظم در کل طبیعت است و همراه آن. اما نکته اینجاست که زیرچارچوب ها و چارچوب مرجع (طبیعت) به لحاظ وجود شناختی همواره در بین هستومندها و هویت های نظری وعملی مربوط به موجودات درون خودشان سیلان دارند. در حالی که اگر پدید آورنده خود مشمول این امور باشد و به عبارتی جزء آن باشد دیگر قادر نخواهد بود پوسته و شماتیک چارچوب مرجع را طرح ریزی کند و در کل طراحی برای او ممکن نخواهد بود. پس به نظر من چون او بر کل چارچوب احاطه کامل دارد گویی که چارچوب مرجع ما در او هضم شده است. به این معنا تقدم و تاخر دیگر مفهومی ندارد. او می تواند قبل از به وجود آمدن چارچوب مرجع موجود باشد ولی ما نمی توانیم در این باره سخن بگوییم چرا که ما در آن زمان نبودیم. اما وقتی چارچوب مرجع شکل می گیرد و مهمتر از همه هستومندی به نام آگاهی به وجود می آید در آن حال مدل سازی ها رخ میدهند تا احاطه او را نشان دهند. مدل تفکری ما در مورد خلق نشان میدهد که مخلوق انسان به عنوان هستومند به ما هو هستومند همواره در پی نیازی است که در ابتدا در ذهن بر آن محاط می شویم و بعد خلق فیزیکی هستومند رخ میدهد. اما آیا این تفسیر می تواند به پدید آورنده نظم هم اطلاق شود؟ می خواهم  بگویم چون خدا احاطه کمال بر چارچوب دارد پس شکل گیری امور نه بر حسب نیاز بلکه به خاطر خود شکل گیری نظم است. و ایجاد چارچوب، با تفسیر واژگانی از ذهن پدید آورنده، یعنی اینکه در یک زمان هم در ذهن او و هم در چارچوب طبیعت رخ میدهد. چرا که این چارچوب نیز خود در درون او است.